تبليغاتX
شوکران

شوکران

دستنوشته های یک خبرنگار

شبا مستم ز بوی تو..خیالم حوض روی تو

خرامونم از خیال خود..گذر کردم ز کوی تو

بازم بارون زده نم نم..دارم عاشق میشم کم کم

بذار دستاتو تو دستام ..عزیز هر دم..عزیز هر دم..

گناه من..تویی جادو..نگاه من..تویی هر سو..

مرو از خواب من بانو..تویی صیاد..منم آهو..

شب تنهایی زارو..کسی هرگز نبود یارو..

خراب یاد تو بودم..تو بردی از نگات ما رو..

بازم بارون زده نم نم..دارم عاشق میشم کم کم

بذار دستاتو تو دستام ..عزیز هر دم..عزیز هر دم..

 

پ.ن: با این آهنگ جدید مازیار فلاحی توی آلبوم جدیدش خیلی حال می کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:44  توسط فرشید اسحاقی   | 

وقتی رمقی برای نوشتن نیست...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 22:56  توسط فرشید اسحاقی   | 

از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در
همه
ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا
برای
سفرشون آماده بشن!

در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک
جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره)
پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز
کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده
کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این
مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک
پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد.

لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی
بالا
و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت
های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی
اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت
کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج
سال ...
شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک
پشت
دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که
قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت
یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی
مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی:

بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می
شه
که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن.
آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که
خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 20:8  توسط فرشید اسحاقی   | 

دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست
خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست
خدا در قلبي است که براي تو مي تپد
خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستي است که به ياري مي گيري
در قلبي است که شاد مي کني
در لبخندي است که به لب مي نشاني
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر مي دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني
خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايي است که همه شادند
و جايي است که قلب شکسته اي نمانده
در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش
در نگاه عاشقانه زني است به همسرش
بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست
زندگي چالشي بزرگ است
مخاطره اي عظيم
فرصت يکه و يکتاي زندگي را
نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد
چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد
زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم
فقط چيزهايي اهميت دارند
چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند
کساني که از دنيا روي برمي گردانند
نگاهي تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگي و شادماني اند

خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده اي»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 20:46  توسط فرشید اسحاقی   | 

محرم

 

افسوس که در گریه کردن برای حسین (ع) زخم هایش را نشانمان دادند که افکارش را.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 20:54  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

انگار انسان هاعادت کرده اند

وقتی یک جایشان می سوزد، جای دیگری را فوت می کنند.....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 22:27  توسط فرشید اسحاقی   | 

آهنگها و خاطره ها

نمي دونم چرا اما هميشه شعر و موسيقي واسم مثل يه مرهم، يه مسكن و يه آرام بخش بوده . هر وقت توي هرجا كم مي آوردم با موسيقي و آهنگ دلم رو خوش مي كردم و اين روزها هم همين طور شدم...

خيلي از خاطرات با خيلي از آدم ها و دوستاي خوب برام با آهنگ و شعر زنده مي شن و البته اين زنده شدن با دپرسي مفرط كه تا چند ساعت من رو توي لك مي بره همراه مي شه.

نمي دونم اين تقصير منه يا زمونه و يا خاطرات تلخ و شيريني كه با آدم هاي مختلف و با شعر و موسيقي هاي مختلف برام مونده و هر از گاهي باعث تعمق و تفكرم ميشه.

كاش مي شد همه خاطره هاي آدم از همه موسيقي و آهنگها تكرار شدني بود و آدم جاي خالي دوست ها و اون هايي كه باهاشون خاطره ثبت كرده بود رو كمتر حس مي كرد...

باز جاي شكرش باقيه كه همين آهنگها و شعرها واسمون مي مونن و با همه سختي كه تكرار خاطرات برامون داره اما باز سبب مي شه تا ياد دوستها و آدم ها رو فراموش نكين... عجب حكايتي است حكايت آهنگها و خاطره ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 0:28  توسط فرشید اسحاقی   | 

به خاطر "صنار" بی ارزش....

نمی دانم چه می شود که بعضی آدمیان با داشتن مدعای عقل و شعور و یدک کشیدن حج و نماز و دين، گاهی سر را در برفي سنگين فرو مي برند و اندازه طفلی که در زمین بازی کودکان از سرسره بالا می رود، نمي فهمند.

يا شايد هم مي فهمند و خود را به خواب مي زنند اما هرچه است ، رفتاري است كه به قيمت بهتان و تهمت و حقه و ضايع كردن حق! تنها "صناري" برايشان همراه دارد كه هرگز نمي فهمند چگونه بدست آوردند و چگونه از كف مي دهند.

چند روز اخير، قفل فكري برايم همراه داشت كه ناشي از حقارت رفتار يك انسان بود كه كوچك بودن فكر و انديشه اش برايم قابل هضم نبود.

رفتاري كه از خلاف اين انسان نشات گرفت كه ضايع كردن حق خيلي از آنهايي كه كاملا سالم در رقابتي آلوده! شركت كرده بودند را همراه داشت.

خوردن همزمان از توبره و آخور! اين بار، سر اتفاقي، خلاف را بر ملا كرد و فاش شدنش، آنقدر براي اين انسان سنگين بود كه براي رهايي از آن و البته بدست آوردن "صنار" در رقابتي آلوده، دست به هر كاري زد تا راز فاش شدن اين خلاف، به نام من سند بخورد و شايد از اين طريق، زخمي زده باشد و تخلفش را توجيه كند.

اما دريغ...

دريغ از آنكه: "هرچه خداست همان مي شود، هرچه دلم خواست نه آن مي شود". با علم به گناه كرده اين انسان، ذره اي از فاش شدنش آگاهي نداشتم و اكنون اين انسان، بي فكر اينكه چه كرد و چه تهمتي را زد تا صناري را بدست آورد، در قهقه خود پس مانده است اما حقيقت است كه روزي بايد اينها را جواب داد...

پ.ن: حالم از هرچي جشنواره رسانه اي و ترافيكي و .... بهم مي خوره.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 16:21  توسط فرشید اسحاقی   | 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل میزند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلب خون شده بشکست میرود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده

آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

گاه یکسی نشسته که غوغا به پا کند

وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد

آن دیگری همیشه به پیوست می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پست می رود

هرجند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست

تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند

اما مسیر جاده به بن بست می رود

اما من آنم كه بن بست ها را با با نام خدا باز ميكند چون من منم حال بن بست هر چه و هر كه ميخواهد باشد

و اي مردم شهر بدانيد كه هيچ راهي براي من دور نيست

آري روزي بن بستم را باز ميكنم...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 15:55  توسط فرشید اسحاقی   | 

خدا رو شکر..... محبوبه خوانساری آزاد شد.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 16:20  توسط فرشید اسحاقی