|
|
|
|
|
I wish I could send you ۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:23 توسط فرشید اسحاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:12 توسط فرشید اسحاقی
|
|
||
|
|
|
|
چشم به جهان گشود... آسمان را دید... خورشید چشمش را زد... صدای باد را در لابلای برگها حس کرد... به جنگل نگریست... به کوهستان نگریست... از عظمت اقیانوس حیرت کرد... از " پیشین مخلوقاتش " درس ها گرفت... شب فرا رسید... ستارگان را شمرد... با ماه انس گرفت... زیبایی در وجودش جوشید... بی قرار شد... تپید... صدای قلب خودش را شنید... و چه زیبا بود ! مداوم و عمیق ........................... و برخاست و خالق این همه شگفتی را به مقابله طلبید او کشید او کشف کرد او سرود او ساخت او دوست داشت او عاشق شد ................................. او خلق کرد.................................... و بدینسان نماینده خدایش شد در سیاره کوچک زمین . و این همه...... تنها در سیاره خرد و ناچیز زمین رخ داده بود ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:48 توسط فرشید اسحاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند ، مرا با "نداشتن"و "نخواستن" روئین تن کن |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:43 توسط فرشید اسحاقی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را من چشم در راهم
تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .
شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 17:12 توسط فرشید اسحاقی
|
|
||