شوکران
دستنوشته های یک خبرنگار
کاش... كاش در دهكده عشق فراواني بود توي بازار صداقت كمي ارزاني يود كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب روي شفاف ترين خاطره مهماني بود كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود چه قدر شعر نوشتيم براي باران غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد و به يادش همه شب ماه چراغاني بود كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم راز اين شعر همين مصرع پاياني بود دوباره برنامه های حوزه شهری... دوباره روز خبرنگار .... دوباره دیدن چهره های تازه.... دوباره احساس حقارت میون آدم های.... بودن... دوباره زنگ های مداوم دوستایی که سال به ۱۲ ماه حالت رو نمی پرسن و نزدیک روز خبرنگار هی زنگ می زنن "برنامه کجاست؟"... دوباره اظهار فضل های آدم هایی که توی مرداد خبرنگار می شن و اندازه یک کارشناس توی برنامه ها سوال می کنن تا بگن ماهستیم... دوباره ... دوباره ... حالم بهم می خوره از این روز خبرنگار و آدم هایی تنها ۱۷ مرداد خبرنگار میشن... کاش محمود صارمی شهید نمی شد و روزی برای خبرنگار نبود... کاش!
| Design By : Night Skin |


