تبليغاتX
شوکران
دستنوشته های یک خبرنگار (فرشید اسحاقی)

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن...

 و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن...

 و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!

...در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:54  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

وقتي به دنيامي آييم در گوشمان اذان مي گويند وقتي مي ميريم بر رويمان نماز مي خوانند زندگي چقدر كوتاه است ! حدفاصل اذان تا نماز

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 1:54  توسط فرشید اسحاقی   | 

کاش...

كاش در دهكده عشق فراواني بود

توي بازار صداقت كمي ارزاني يود

كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم

مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود

كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب

روي شفاف ترين خاطره مهماني بود

كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد

قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود

كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم

رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود

مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست

كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود

چه قدر شعر نوشتيم براي باران

غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود

كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها

دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود

كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد

و به يادش همه شب ماه چراغاني بود

كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر

غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود

كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها

غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود

دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم

راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 17:36  توسط فرشید اسحاقی  

دوباره مرداد...

دوباره برنامه های حوزه شهری...

دوباره روز خبرنگار ....

دوباره دیدن چهره های تازه....

دوباره احساس حقارت میون آدم های.... بودن...

دوباره زنگ های مداوم دوستایی که سال به ۱۲ ماه حالت رو نمی پرسن و نزدیک روز خبرنگار هی زنگ می زنن "برنامه کجاست؟"...

دوباره اظهار فضل های آدم هایی که توی مرداد خبرنگار می شن و اندازه یک کارشناس توی برنامه ها سوال می کنن تا بگن ماهستیم...

دوباره ...

دوباره ... 

حالم بهم می خوره از این روز خبرنگار و آدم هایی تنها ۱۷ مرداد خبرنگار میشن... کاش محمود صارمی شهید نمی شد و روزی برای خبرنگار نبود... کاش!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 11:35  توسط فرشید اسحاقی   | 

 يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت و زندگی از اطلاعات شغلی خودت و روش های زندگی کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 20:11  توسط فرشید اسحاقی   | 

همیشه عاشق و دلداده نیمه شعبان بودم... از اون بچگی که با کلی شوق و شور کوچه ریسه می بستیم و با گذاشتن بالش روی صندلی پارچه های رنگی رو دور تا دور کوچه زینت می دادیم.

کلی صفا وعشق توی اون روزها بود که حالا در اوج گرفتاری و مشقت زندگی بی حاصل فقط با دیدن جشن های نیمه شعبان و کوچه های رنگی شهر وقتی که اسم اباصالح رو میشنوی گوشه چشمات خیس میشه...چقدر دلم می خواست که اون شور و شوق دوباره تکرار می شد اما که نه از آن روزها چیزی باقی مانده و نه یاد سه شنبه شب هایی که جمکران می رفتیم و شنیدن صدای گرم مرحوم آقاسی.

نمیدونم چرا ولی یک دفعه هوایی جمکران شدم و دلم گرفت... عیدتون مبارک!

با همه لحن خوش آوایی ام
در به در کوچه تنهایی ام

ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر

کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ما می شدی

هر که به دیدار تو نائل شود
یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه مارا عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز زچشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:38  توسط فرشید اسحاقی   | 

خدا
 
اگر بندگانم بدانند كه من چقدر به ياد آنها هستم،
از فرط شادي خواهند مرد!!
 
            
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:13  توسط فرشید اسحاقی   | 

روزهای مدیدی است که سرگردانم در کار خویش و روزگارم

از بودنم !؟؟

از چگونه بودنم !؟؟

وز برای چه بودنم !؟؟

وباز بدان نقطه رسیدمی که ندانستمی آیا باز هم می توانم بنویسم یا نه ...

و در مورد چه باید بنویسم !؟؟

چون نوشتن برایم همیشه راهی است برای خالی کردن انرژی منفی درونم، امّا این بار... انگار چشمه روح نگارشم خشکیده است...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 0:49  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

خداوندا

 

 اگر روزی بشر گردی

 

 ز حال ما خبر گردی

 

 پشیمان می شوی از قصه خلقت

 

 از این بودن از این بدعت

 

 خداوندا

 

نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا

 

چه دشوار است

 

 چه زجری می کشد آنکس که انسان است

 

و  از احساس سرشار است...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 17:18  توسط فرشید اسحاقی   | 

WwW.Asheghi-VoiceChat.BloGParS.COM

انگار قرار نیست تو این خبرگزاری ایرنا دفتر استان تهران یک روز صبح بدون تنش و بحث درونی سازمانی آغاز بشه.

این بحث ها هر روز و به یک شکل انجام می شه که اغلب غرلند های دوستان همکار رو به دنبال داره که در آخرین تنش! رییس خبرگزاری استان تهران در ابلاغی عمومی اعلام سهمیه بندی اینترنت را در این مرکز اعلام کرد.

به دلیل محدودیت امکانات توی این دفتر دستگاه ارسال عکس عکاسان با دستگاه اینترنت یکی شده که البته به دلیل تعطیلی مداوم عکاسی این مرکز بیشتر اینترنت اون فعاله و عکاس های مرکز خیلی با دستگاه کار ندارند.

اما رییس دفتر ایرنا استان تهران امروز در ابلاغی عمومی اعلام کرد هر خبرنگار یک بار در روز و انهم حداکثر ۱۵دقیقه امکان استفاده از اینترنت رو داره و لاغیر...!

حالا هم این موضوع شده شوخی بین خبرنگارهای مرکز و باید ببینیم هست گوش شنوا و یا مثل دفعه های گذشته....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:15  توسط فرشید اسحاقی   | 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري باهم به دريـــا

برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول

خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به

ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ

حيلــــه گـــر لباسهاي او راپوشيد و رفت . از آن روز

هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در

لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 11:43  توسط فرشید اسحاقی   | 

نگاه ساکت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد

 ولي باران نمي داند که من دريايي از دردم

به ظاهر گر چه مي خندم  ولي اندر سکوتي تلخ

مي گريم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 0:4  توسط فرشید اسحاقی   | 

 آدما از جنس برگند .

گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند .

 زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند.

 آدما خيلي قشنگن ... حيف كه هر لحظه يه رنگند

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:28  توسط فرشید اسحاقی   | 

شاید خیلی سخت باشه اما می خوام یه اعتراف کنم. اعتراف به اینکه بالاخره بعد از چند سال کار خبری تو حوزه شهرداری و مدیریت شهری تهران بالاخره عملکرد شهرداری طوری بود که من رو نسبت به عقیده منفی نسبت به عملکرد این مدیریت کمی تغییر داد.

واقعا باید به محمدباقر قالیباف و مدیرهای زیر دستی اون دستمریزاد گفت که تو بارش برفی که در دههای اخیر در تهران سابقه نداشت و سرمای هوای پایتخت توی ۵۰سال اخیر بی سابقه بودُ توانست به شکل مطلوبی به مردم خدمت رسانی کند.

راستش را به خواهید دیشب وقتی اخبار میزان برودت هوای تهران رو ۱۱درجه زیر صفر گفت با خودم گفتم فردا صبح با این برفی که در تهران بارید و یخبندون های خیابون ها محاله بشه توی خیابون های تهران ماشین برد.

آخه تجربه چند ساله گذشته این طور نشون داده بود که شهرداری هرچه می گوید فقط می گوید و عملی در کار نیست.

اما امروز صبح که برای نقد کردن چک به بانک رفتم از خشکی خیابون های تهران و سهولت در رفت و آمد با وجود سرمای بیش از حد هوا لذت بردم و زیر لب آفرین جانانه به قالیباف گفتم.

اگر چه یه مدت "کل کل" دوست داشتنی بین من و شهردار تهران بر سر حاشیه سازی هایی که برای حوزه خبری شهرداری درست می کنم پیش اومده اما برای اولین بار باید اعتراف کنم که بعضی وقت ها در مورد قالیباف و مدیریت فعلی شهرداری تهران غلو کردم و امیدوارم که همه بر و بچ شهردار حلالم کنند.

البته این دلیل نمیشه که دست از انتقاد از مدیریت شهری بردارم و هنوز تو خیلی دیگه از بخش های شهرداری گوشه کار لنگ می زنه.

اما رسالت کار ما خبرنگارها ایجاب می کنه که واقعیت ها را بگیم و این هم واقعیت که قالیباف توی برف و یخبندون بی سابقه تهران گل کاشت... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:43  توسط فرشید اسحاقی   | 

هميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشيد:

1- جسارت در بيان عقيده 2- جرأت در پذيرش اشتباه

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 0:33  توسط فرشید اسحاقی   | 

داده هايت را ، نداده هايت را و گرفته هايت را دوست مي دارم كه داده هايت نعمت ، نداده هايت حكمت و گرفته هايت وسيله اي ست براي امتحان ميزان ايمان من...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 22:8  توسط فرشید اسحاقی   | 

درد من حصار برکه نیست...

 درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:52  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

هر دم اين بانگ بر آرم از دل

     واي اين شب چه قدر تاريك است

           نيست رنگي كه بگويد با من

               اندكي صبر سحر نزديك است ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:30  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

   خنده اي كو كه به دل انگيزم

     قطره اي كو كه به دريا ريزم

      صخره اي كو كه به دام آويزم

        مثل اين است كه شب نمناك است

          ديگران را هم غم هست به دل

      غم من ليك كمي نمناك است ..... 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:27  توسط فرشید اسحاقی   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:53  توسط فرشید اسحاقی   | 

انسان هم میتونه دایره باشه هم یه خط راست. انتخاب با خودت است. تا ابد دور خودت بچرخی یا تا بی نهایت ادامه بدی..............
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:52  توسط فرشید اسحاقی   | 

روزگارم گله مندي شده است

   من بگریم تو بخندي شده است

       ازدلم ياد نكردي شايد،

          عشق هم سهميه بندي شده است ....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 0:36  توسط فرشید اسحاقی   | 

 نگاهی به زندگی دختران در تهران

 


تفریح!

 

 


دانشگاه

 

 


اشتغال

 

 


امنیت اجتماعی

 

 


احترام اجتماعی

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:1  توسط فرشید اسحاقی   | 

ماهي به آب گفت : تو نميتوني اشكاي منو ببيني , چون من توي آبم.. آب جواب داد اما من ميتونم اشكاي تو رو احساس كنم چون تو توي قلب مني...!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:26  توسط فرشید اسحاقی   | 

كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم: بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن* هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن* حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 23:25  توسط فرشید اسحاقی   | 

اگر تمام شب برا ي از دست دادن خورشيد گريه کني لذت ديدن ستاره ها را هم از دست خواهي داد...
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:20  توسط فرشید اسحاقی   | 

اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش زيرا آن شادي


 كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد

                                     

                                                     *** بتهوون


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:55  توسط فرشید اسحاقی   | 

 


I wish I could send you
some warming rays
to make your day
a little brighter.

۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷ 
I wish I could send some magic
to make your heart
a little lighter.

۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷ 
But I can only send
this cheerful card,
and my best wishes to you
۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷۸۷ 
to let you know
you're in my thoughts
and in my prayers too...

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:23  توسط فرشید اسحاقی   | 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازم

گلویم ...

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پس در پس دم گرم خودش را در گلویم سفت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ...

 

دکتر علي شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 22:12  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

چشم به جهان گشود...

آسمان را دید...

خورشید چشمش را زد...

صدای باد را در لابلای برگها حس کرد...

به جنگل نگریست...

به کوهستان نگریست...

از عظمت اقیانوس حیرت کرد...

از " پیشین مخلوقاتش " درس ها گرفت...

 شب فرا رسید...

ستارگان را شمرد...

با ماه انس گرفت...

 زیبایی در وجودش جوشید...

بی قرار شد...

تپید...

صدای قلب خودش را شنید...

و چه زیبا بود ! مداوم و عمیق ...........................

 و برخاست و خالق این همه شگفتی را به مقابله طلبید

او کشید

او کشف کرد

او سرود

او ساخت

او دوست داشت

او عاشق شد .................................

 او خلق کرد....................................

 و بدینسان نماینده خدایش شد در سیاره کوچک زمین .

و این همه......

تنها در سیاره خرد و ناچیز زمین رخ داده بود !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 19:48  توسط فرشید اسحاقی   | 

تو را من چشم در راهم تو را من چشم در راهم شباهنگام كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم تو را من چشم در راهم . شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 17:12  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

 

الان چند وقته مي خوام برم بهشت زهرا...وقت نمي كنم...يا به يه مشكلي مي خورم نميشه بريم.
شايد يكسالي باشه نرفتم بهشت زهرا . دوست دارم يه سر به اونايي كه هيچ وقت نديدمشون بزنم. هميشه با سر زدن به اهل قبور دلم آروم مي شه  طوري كه الان دارم مي نويسم بغضم گرفته.
اما يا خبرگزاري بودم /يا گواهينامه نداشتم/يا با مخالفت هاي همسرم مواجه شدم(آخه اون خيلي از اين طور جاها خوشش نمي ياد)

دفعه آخر كه رفتم روي يكي از سنگ قبرا خوندم:
برسنگ قبرمن بنویسید خسته بود اهل زمين نبود نمازش شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد شيشه بود تنها از اين نظر كه سراپا شكسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد پاك بود چشمان او كه دائماً از اشك شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 23:15  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

هیچ چیز بدتر از اون نیست که تو اوج گرمای تابستان وقتی حال جواب سلام دادن نداری و نمی تونی توی آینه موهات شونه کنی یک دفعه از اداره بهت زنگ بزنن.....

زنگ بزنن که باید ساعت دو بعد از ظهر فلان برنامه ۳ ساعته که همش توی فضای باز اجرا می شه پوشش خبری بدی.

نمی تونید تصور کنید که اون لحظه هیچ چه تصویری جلوی چشمتون رو می گیره.... هر طور که می خوای یه جور بپیچونی و برنامه رو نری عقلت جایی قد نمی ده. مجبور می شی بری و همه سختی ها رو تحمل کنی. بعد از کلی غرلند زدن توی دل به مدیران خبرگزاری که بابا ما هم انسانیم ناهار نخورده اونم توی گرمای تابستون نمی شه رفت بیرون. رهسپار برنامه می شوی به امید اینکه برنامه یا کنسل بشه و زود برگردی یا زود سر و تهش هم بیاد....

اما از بد روزگار برنامه که با ۴۰دقیقه تاخیر شروع می شد نیم ساعت دیرتر هم تمومه میشه و مهمانان برنامه هم اونقدر پر چونگی می کنن که دهنت کف می کنه. پرسون پرسون دنبال آبی نوشابه ای شربتی می گردی اما می گن چون برنامه خارج از تهرانه هنوز تدارکات نرسیده.

دیگه بدتر از این نمی شده. انگار تمام دنیا روی سرت خراب شده و هیچ کار نمی تونی بکنی. هرچی آب دهن قورت می دی که کمتر اذیت بشی فایده ای نداره تا اینکه یه دفعه یکی از خبرنگارهایی که توی برنامه است یه چیزی بهت تعارف می کنه که انگار تمام دنیارو بهت دادن.

از توی کلمن خبرنگاریش یه تیکه هندوانه نیمه خنک له شده در میاره و تعارف می زنه... وای نمی دونید با چه ولع و حرصی همون یه تیکه هندوانه میره توی گلو. بعد از اینکه چشمات باز شد و دوباره زنده شدی کلی تشکر و قدردانی به همکار خبرنگار و یه جمله معروف که: هر چه خار آید روزی بکار آید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:57  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

 

 

نسل منفي يكم و منقي دوم و منفي سوم بيشتر در كوچه ها عاشق مي شدند. خواكشان هم همسايه روبه رويي بود. دعوا و كتك كاري و "آخ ديگه آبرومون جلوي در و همسايه رفت" هم هكذا.

نسل صفرمي ها و يكمي ها اما در شرايط ديگري عاشق شدند. آنها گاهش در پياده رو  نامه هاي عاشقانه رد و بدل مي كردند و در عين حال گاهي كتاب هايي به هم مي دادند و زير جملات عاشقانه اش خط مي كشيدند . اين كار دو حسن داشت: يكي اينكه طرف تابلو نمي كرد كه بلد نيست يك نامه عاشقانه بنويسد دوم اينكه ادبيات هم وارد ماجرا مي شد. در همين فاصله كم كم در كشورهايي مثل هند با يك عينك جابجا كردن يا با بوق با يك درخت خيلي ها عاشق مي شدند.

وقتي به نسل ما كه سوم باشد نوبت عاشقي رسيد ديديم روش هاي بروز عشق و علاقه با سرعتي معادل سرعت نور افزايش يافته است. اتوبوس و رستوران و پيتزاي مخلوط و يك بليت سينماي اضافه و حتي روي ديوار توالت هاي عمومي ازعشق خوانده مي شد. بعلاوه چت روم ها كه خودش فرصت خفني بود براي اينكه شما بتركانيد.
اين مقدمه تاريخي را برايتان نوشتم كه اضافه كنم:
دراين ميان يك جور عشق ديگر هم بود كه گريبان يكسري آدم هاي صاف و صادق را گرفت. يعني آنها درحقيقت گريبان اين عشق را گرفتند.
همان هايي كه عشقشان ايران بود و درد دين داشتند. آنها رفتند جنگيدند تا من و تو سالها بعد راحت عاشق شويم و شيطنت كنيم... چه باك اگر باشند و گاهي سرمان فريادي هم بكشند........

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 16:38  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

زندگي صحنه تلاش و بالندگي، و لحظه هاي آن چون رودي درگذر است. رودي مواج كه درتلاطمش ، انسان ها ساخته مي شوند ؛ پس تا دمي باقي است از لحظات و سخنان ديگران عبرت بگيريم :

با شکیبایی وصبر ، انتظار گشايش و پيروزي مي رود . ( حضرت محمد صلي الله عليه و آله)

- اگر كوه ها به لرزه درآمدند، تو پابرجا و استوار باش . ( امام علي عليه السلام)

- صبر، ضامن پيروزي است . ( حضرت علي عليه السلام )

- هر كس يك ساعت شكيبايي ورزد ، ساعت ها حمد و سپاس خواهد گفت . ( حضرت علي عليه السلام )

- صبر،  قله ايمان است . ( امام صادق عليه السلام)

- بردباري ، هنگامي خوب است كه مبدأ منزهي داشته باشد ، وگرنه در مقابل بيدادگري ، بردباري ناتواني  ، و ناتواني مقدمه نابودي است. ( زرتشت)

- بردباري به هنگام خشم ، و خوش رويي به هنگام تنگدستي ، مشكل ترين كار است . ( سقراط)

- هر چه بخواهيد به دست خواهيد آورد : اگر صبر و بردباري ، سرمايه شما باشد. ( لافونتن)

- كسي كه هيچ چيز را تحمل نمي كند، خود، تحمل ناپذير است.( ژانه)

- عظمت واقعي در آن نيست كه هرگز سقوط نكنيم ؛ بلكه در آن است كه هر بار سقوط كرديم، دوباره برخيزيم . ( ژيد)

- مصائب خود را مانند لباس هايتان با كمال بي اعتنايي تحمل كنيد.( شكسپير)

- راز بزرگ زندگي در شكيبايي است و نبايد به خاطر يك آينده مبهم ، حال را از دست داد. (؟)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:54  توسط فرشید اسحاقی   | 

هر كس نبدد بر دلبري دل يا آدمي نيست يا دل ندارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 21:49  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

 

زندگی

زندگی تفسير اين سه بخش است:

خنديدن - بخشيدن - فراموش کردن

پس بخند ......... ببخش و............ فراموش کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 13:43  توسط فرشید اسحاقی   | 

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!

نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 8:33  توسط فرشید اسحاقی   | 

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و لباس هاشو تن كرد ... چند دقيقه بعد پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!

نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 18:34  توسط فرشید اسحاقی   | 

فرق روزگار با آموزگار در اين است كه آموزگار اول درس مي دهد بعد امتحان مي گيرد اما روزگار اول امتحان مي گيرد و بعد درس مي دهد.

وقتي به دنيامي آييم در گوشمان اذان مي گويند وقتي مي ميريم بر رويمان نماز مي خوانند زندگي چقدر كوتاه است ! حدفاصل اذان تا نماز.

يادت باشه دنيا گرده هر وقت احساس كردي به آخر خط رسيدي شايد در نقطه شروع باشي!

رنگين كمان پاداش كساني است كه تا آخرين قطره در زير باران مي مانند.

شادماني چهره بي نقاب اندوه است به معيار دل.

برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در ابتداي كمال. بنگر كه چگونه مي افتي چون برگ زرد يا سيب سرخ.

يك روز رسد غمي به اندازه كوه يك روز نشاطي اندازه دشت
افسانه زندگي چنين است در سايه كوه بايد از دشت گذشت

سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد تنديسي زيبا نخواهد شد از زخم تيشه خسته نشو كه وجودت شايسته تنديس است!

با بال شكسته پر گشودن هنر است
اين را همه پرندگان مي دانند.

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نكنيم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:19  توسط فرشید اسحاقی   | 

غم دنيا رو دوشم بود به ابروم خم نيومد

گذشت من يه دريا بود و بخشش کم نيومد

تحمل که مرامم شد گرفتاري به نامم شد

تو اين دنياي آشفته خدا شکرت کلامم شد

 خدا شکرت کلامم شد

صبور بودم يه کوه پر غرور بودم

توي تاريکي و ظلمت يه روزن پر ز نور بودم

 اگر دل را به کس بستم دلم را هديه کرد دستم

بدي ديدم و بخشيدم به بدبيني نپيوستم

غم دنيا رو دوشم بود به ابروم خم نيومد

گذشت من يه دريا بود و بخشش کم نيومد

تحمل که مرامم شد گرفتاري به نامم شد

تو اين دنياي آشفته خدا شکرت کلامم شد

خدا شکرت کلامم شد

صبور بودم يه کوه پر غرور بودم

توي تاريکي و ظلمت يه روزن پر ز نور بودم

من از دنيا نترسيدم به عمق غصه خنديدم

چرا آخر خدا را من هميشه در کنار ديدم

 غم دنيا رو دوشم بود به ابروم خم نيومد

گذشت من يه دريا بود و بخشش کم نيومد

تحمل که مرامم شد گرفتاري به نامم شد

تو اين دنياي آشفته خدا شکرت کلامم شد .....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 17:39  توسط فرشید اسحاقی   | 

 

كاش ميدانستيم...

زندگي محفل سكوت و تنهايي نيست

دل به قضا سپردن و پژمردن نيست

زندگي كوشش و جاري شدن است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:52  توسط فرشید اسحاقی   | 

        خنده هایم را مبین

                 کین جلوه های کاغذین

                           تلخ تر از زجه های ماتمست

                                                     نیست گر باور تو  را

                                                                            یک نفس

                                       شب پیش چشمانم بیا...

                  

 
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:21  توسط فرشید اسحاقی   | 

دوست دارم بميرم و سياه پوشت كنم نه آنكه بمانم و فراموشت كنم .
+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 14:55  توسط فرشید اسحاقی   |